تبليغاتX
...رنگ تنهایی...

...رنگ تنهایی...


هیچ آمدنی گرمم نمی‌کند...!



حالا که رفته‌ای
بی دلیل در می‌زند
هیچ آمدنی گرمم نمی‌کند
 
*****
حالا که رفته‌ای
در همین شب برفی
شعر آمده است
می‌بینمش در آیفون تصویری
مردد مانده‌ام
نه!
خانه نیستم

*****
حالا که رفته‌ای
می‌گویند در میان همه دفترهایت
نه پروانه‌ای خشکیده
نه گلی، نه گلبرگیمی‌گویند در میان هه دفترهایت
کودکی است که با پروانه‌ها
به سراغ ماه می‌رود

*****
حالا که رفته‌ای
خیالی از تو
خلوتی از ماه
و بالِشی از دریا
کافی است
برای خوابی که بیدار نمی‌شود

+ نوشته شده در پنجشنبه 5 شهریور1388 0:15 توسط ...تنها... |


 
حسرت دیده بی تاب تو بیمارم کرد
آن نگاه نگرانت دل تبدار مرا خوابم کرد
بی جهت نیست که مست رخ زیبای تو ام
لب گلگون تو در دشت خزان آبم کرد
مستی ام جام نگاهی ز افق های تو بود
آه ،آن صورت مهتاب تو در خوابم کرد
شهر را از تب بیماری من جایی نیست
راه گم کرده به دنبال تو آواره و ویرانم گرد
اشکم از دیده به گرمای نفسهای تو بود
جام اندوه تو مر همره و همرام کرد
 

+ نوشته شده در چهارشنبه 4 شهریور1388 0:11 توسط ...تنها... |


ای مسافر !

ای جدا ناشدنی !

گامت را آرام تر بردار !

از برم آرام تر بگذر !

تا به کام دل ببینمت .


بگذار از اشک سرخ گذرگاهت را چراغان کنم
.


آه ! که نمیدانی ... سفرت روح مرا به دو نیم می کند ...

 

و شگفتا که زیستن با نیمی از روح تن را می فرساید ...


بگذار بدرقه کنم واپسین لبخندت را و آخرین نگاه فریبنده ات را
.

مسافر من !

آنگاه که می روی کمی هم واپس نگر باش .

با من سخنی بگو .

مگذار یکباره از پا در افتم ...

فراق صاعقه وار را بر نمی تابم ...


جدایی را لحظه لحظه به من بیاموز...

آرام تر بگذر ...


وداع طوفان می آفریند...

اگر فریاد رعد را در طوفان وداع نمی شنوی ؟!

باران هنگام طوفان را که می بینی !

آری باران اشک بی طاقتم را که می نگری ...

من چه کنم ؟ تو پرواز می کنی و من پایم به زمین بسته است ...

ای پرنده !

دست خدا به همراهت ...

اما نمی دانی ...

نمی دانی که بی تو به جای خون اشک در رگهایم جاریست ...


از خود تهی شده ام ...

نمی دانم تا باز گردی مرا خواهی دید ؟؟؟

+ نوشته شده در یکشنبه 11 مرداد1388 14:23 توسط ...تنها... |


من به این ثانیه ها دلشادم، به همین تنهایی ،

به همین بودن بی دغدغه ی رویایی،

به همین لحظه که گم می شوم و تو مرا می یابی،

به همین لاف زدن های قشنگ که 

 پر از نور امید است دلم ،

آی غم ها کجایید که من می خندم.

تا تو دلشاد شوی ورنه یک ثانیه بی دغدغه ماندن سهل است

و محال است که یک لحظه ز یادم بروی .کاش می دانستم ...

که چرا روز و شبم با تو گره خورده ولی ...
و
باز هم باک ندارم که "که دلت مال من است"

همین از سر من هست زیاد!

کاش یادت نرود که کسی هست در آن سوی زمین،

جنسش از سنگ ولی،تا فراموش شود می میرد....

+ نوشته شده در پنجشنبه 1 مرداد1388 15:50 توسط ...تنها... |


هنگامی که نیستی،

قصد رفتن کرد  رو رفت

صندلی خالی­ات و نگاهی از سر نا باوری

و البوم عکس هایم از تو و مهربانی هایت می گوید

 

هنگامی که نیستی چشم های بیمارم  به دنبالت می گردد

به صدایت در درون خودم گوش می دهم

به دنبال نشانه های میگردم ..

حیف که از خود ماند شهابی تنها هیچ ردی به جای نگذاشتی ..

 

ابجی سحر

 

شب را  من  می شناختم ..

به نیمه شب که رسید رهگذر تر از عطش فاصله ها دل به هق هق داده بود

عبور را شناخت  و سفر را در پیش گرفت !

باید می رفت او می خواست

از من و من رها شد اوج گرفت می دونستم

همه ی خویش ها  را پیش من جا گذاشت رفت

من  در خویش ماندم...

 

+ نوشته شده در چهارشنبه 10 تیر1388 0:50 توسط ...تنها... |


 

 

بعضی وقتها دیگه نه چیزی داری بگی و نه دیگه کسی ...

البته من که کسی رو نداشتم

دیگه شاید هم ننویسم

دیگه حوصله ندارم همین...

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه 2 تیر1388 14:20 توسط ...تنها... |


 

می گویم سلام کسی جواب نمی دهد

می گویم خداحافظ تا از سر عادت کسی دستی تکان دهد...

+ نوشته شده در پنجشنبه 21 خرداد1388 19:9 توسط ...تنها... |


فرشته من

 

+ نوشته شده در یکشنبه 20 اردیبهشت1388 20:31 توسط ...تنها... |


 
گفته بودي دلتنگي هايم را
 
 با قاصدك ها قسمت كنم
 
 تا به گوش تو برسانند.
 
 مي گفتي قاصدكها گوش شنوا دارند
 
غم هايت را در گوششان زمزمه كن
 
و به باد بسپار .
 
 من اكنون صاحب دشتي قاصدكم.
 
اما مگر تو نمي دانستي
 
قاصدكهاي خيس از اشك، مي ميرند ...
 
 

 

زمزمه كن..


من زمزمه هايت را دوست دارم.

زمزمه كن چهره ات را به خاطر مي آورم، در آن هنگام كه مي خندي

بخند، من خنده هايت را خيلي خيلي خيلي خيلي دوست دارم

زندگي زيباست آن هنگام كه دستان توست سايه بان تنهايي من

من دستهايت را خيلي خيلي خيلي دوست دارم.

سرت را بر شانه هايم مي گذاري و با من سخن مي گويي

و اين خيالي است كه از ذهنم مي گذرد و من

شانه هايت را خيلي خيلي خيلي دوست دارم.

كوه با تمام عظمتش ياراي مقابله با گامهاي مصمم من نيست

وقتي بخواهم خاطرات را دربين شقايقهاي آن بيابم.

من يادت را خيلي خيلي خيلي دوست دارم.

آسمانها هم كوچكند وقتي در فضاي سيال نگاهت گم مي شوند

من نگاهت را خيلي خيلي خيلي دوست دارم

من حتي گريه ات رادوست دارم

آن هنگاميكه برگيرنده اشكها زگونه هايت آغوش من باشد

ولي من هنگامه رفتنت را دوست ندارم.

وقتي مي روي به جاده أي كه تو را مي برد، حتي به سنگهائيكه پيش پايت قرار مي گيرند حسودي مي

كنم.

وقتي مي روي حس مي كنم رهگذر قصه هايم خواهم ماند

و من حتي رهگذر كوي تو بودن را خيلي خيلي خيلي دوست دارم

وقتي در كنارم هستي مهر بر من مي بارد

من حضورت را خيلي خيلي خيلي دوست دارم.

و چه زيباست گردش در هوائيكه وجود تو آنرا عطر آگين كرده باشد

من بوي پيراهنت را خيلي خيلي دوست دارم.

و مي بوسم آن شاخه گلي را كه تو به من هديه كني

من آواز چكاوك را نمي خواهم اگرتو نخواني

من جاده هاي سرسبز وزيبا را نمي خواهم اگر تو نباشي

من همان جاده تب دار كويري را مي خواهم اگر مرا به تو برساند

من دوست دارم رنجي را كه در راه ديدار تو باشد

چرا كه من تو را دوست دارم.

 
 

+ نوشته شده در شنبه 8 فروردین1388 0:37 توسط ...تنها... |


 

تو اگر در تپش باغ خدا را دیدی

      همت کن و بگو ماهی ها 

       حوضشان بی اب است

 

 

          پــاییــــــــــــز مــــــــرد...

+ نوشته شده در سه شنبه 4 فروردین1388 0:11 توسط ...تنها... |


طراح قالب پسر جهنمي X

می خواهمت به ساده ترین بهانه در سکوت صدا!
روشنی خوابهایت حکایت ویرانی من است ...
چه عجیب نجوا می کنم تو را در میان اشک و دلتنگی..............

خطی ننوشتی... هیچ!!!
و ابرکی سیاه تمام شب بارید
و فصل کاغذی دوست داشتن مرا آب برد...
راست می گفتی همیشه می توان در تنهایی مرد...
غروب یک حس آشفته را تجریه کرد...
آنقدر هم ساده نبود آخرین کلام رفتن در جاده خالی
و پشت سر گذاشتن غوغای باد
و تو
حکایت مهربانی خدا را برایم زمزمه کردی ...




اینجا حریم من است

حریم قلب کوچکم !

قفس تنهایی من

و حرفهای نگفته ام ...

من در این قفس به معنای عشق رسیده ام

و درین سکوت اشک ریخته ام

و به تنهایی خویش اعتراف می کنم !

کسی دلش برایم نسوزد

من این قفس را دوست دارم و تنهایی ام را !...

و حالا این بزرگترین سرمایه ی من است

که عشق را در این قفس به تماشا نشسته ام ........


صفحه نخست
پست الکترونیک



نوشته های پیشین

شهریور 1388

مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
خرداد 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
اسفند 1384
بهمن 1384
دی 1384
آذر 1384
آبان 1384
مهر 1384


آرشیو موضوعی

چشمان سیاه


پیوندها

...رنگ تنهایی...
قالب های عاشقانه
دنياي كد آهنگ


    تعداد بازديدها:

طراح قالب پسر جهنمي